معلم لینک

برگزیده ای از لینک مطالب وبلاگ معلمان ایران

حکایت شاه عباس و دزدها

 

 یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند.

دزدان گفتند: ما سه نفر هر یك خصلتی داریم كه به وقت ضرورت به كار می آید.

شاه عباس پرسید: چه خصلتی؟

یكی گفت: من از بوی دیوار خانه می فهمم كه در آن خانه طلا و جواهر هست یا نه و به همین علت به كاهدان نمی زنیم.

دیگری گفت: من هم هر كس را یك بار ببینم بعداً در هر لباسی او را می شناسم.

دیگری گفت: من هم از هر دیواری می توانم بالا بروم.

از شاه عباس پرسیدند تو چه خصوصیتی داری كه بتواند به حال ما مفید باشد؟

شاه فكری كرد و گفت: من اگر ریشم را بجنبانم كسی كه زندانی باشد آزاد می شود.

دزدها او را به جمع خود پذیرفتند و پس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند.

فردای آن شب شاه دستور داد كه ان سه دزد را دستگیر كنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی كه با یك بار دیدن همه را باز می شناخت فهمید كه پادشاه رفیق شب گذشته آنها است. پس این شعر را خطابه شاه خواند كه:

 

ما همه كردیم كار خویش را

 

ای بزرگ آخر بجنبان ریش را

 

حکایت شاه عباس و دزدها، حکایت شاه عباس، شاه عباس و دزدها، داستان شاه عباس و دزدها، داستان شاه عباس، شاه عباس و دزد، داستان شاه عباس و دزد،داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده

برچسب ها:حکایت شاه عباس و دزدها، حکایت شاه عباس، شاه عباس و دزدها، داستان شاه عباس و دزدها، داستان شاه عباس، شاه عباس و دزد، داستان شاه عباس و دزد،

تاریخ: جمعه 15 آذر 1398

نظرات()


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات