معلم لینک

برگزیده ای از لینک مطالب وبلاگ معلمان ایران

داستان کوتاه ایمان واقعی بازرگان

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته

و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟

و یا اشک ریخت ؟

نه …

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد

و گفت : خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!



برچسب ها:داستان کوتاه ایمان واقعی بازرگان، داستان کوتاه، ایمان واقعی بازرگان، داستان کوتاه ایمان بازرگان، داستان، ایمان بازرگان،

تاریخ: سه شنبه 12 آذر 1398

نظرات()


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic