تبلیغات
معلم لینک - داستان و حکایت های زیبا

معلم لینک

برگزیده ای از لینک مطالب وبلاگ معلمان ایران

داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ظ

parcha.mihanblog.com/post/category/55

 

داستان ظهر. مرد آرام سرش را از زیر لحاف کهنه و رنگ و رو رفته بیرون آورد. زنش را دید که داشت دستان ترک خورده اش را که از سرما این چنین شده بود، روی چراغ نفتی گرم می کرد. دلش به حال او سوخت. احساس کرد زنش از او با عرضه تر است. به خودش قول داد فردا صبح زود برای پیدا کردن کار بیرون برود. روز بعد با صدای گریه بچه اش از خواب بیدار ...

حکایت های آموزنده از مولوی(63) - داستان و حکایت

parcha.mihanblog.com/post/tag/حکایت+های+آموزنده+از+مولوی

داستان زنده به گور كردن ثروتمند. دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید: گنه کرد دربلخ ...

داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - حكایت ناصر خسرو

parcha.mihanblog.com/post/1092

May 11, 2014 - حكایت ناصر خسرو. ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج میهمان چوپانی شد. نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید. مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت ...

داستان های کوتاه(1077) - داستان و حکایت

parcha.mihanblog.com/post/tag/داستان+های+کوتاه

داستان اعتماد به نفس. مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت ...

داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ج

parcha.mihanblog.com/post/category/41

Jan 26, 2014 - داستان جوان و دریاچه. مرد جوان و زیبایی هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند. او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاده بود، گلی رویید که آن گل را نرگس نامیدند. پس از مرگ نرگس، پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آن را ...

داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان بخشش صادقانه

parcha.mihanblog.com/post/199

Jan 6, 2014 - داستان بخشش صادقانه. باغبانی وارد باغش میشه میبینه درخت پرتقالش پرتقالی به بزرگی توپ فوتبال ثمر داده با خود فکر میکنه اگه اونو ببره به پادشاه هدیه کنه اونو خوشحال کرده لذا پرتقال را می چیند و نزد حاکم رفته و می گوید می خواهم هدیه ای به شما بدهم که تا کنون هرگز ندیده اید و آن را تقدیم می کند. حاکم خوشحال شده ...



تاریخ: شنبه 18 فروردین 1397

نظرات()